jump to navigation

نفس می کشم سپتامبر 22, 2009

Posted by جـ ـیـ ـمـ الـ ـفــ in زندگی شخصی.
1 comment so far

چند وقتی بود نبودم ، والا چندتا اتفاق برام پیش اومد که دسترسی به اینترنت رو سخت کرد. حالا بماند که چیا بود … :)

یکی از اصلی ترین دلیل ها البته راه اندازی وبلاگ شریکی من و دوستم هستش که روی هاست شخصی بارگزاری شده .. البته هنوز راه نیوفتاده ولی تقریبا تکمیله .

از اون موقع که نبودم دوبار رفتم شمال … درکه مهمون دوستان بودیم چند بار و مقصود اینه که کلی خوش گذشته و جای شما خالی . :)

دانشگاه شروع می شه ، به زودی باید زندگی رو سر و سامون داد ، گندکاری ترم قبل رو جبران کرد ، منتظر اتقاقات منتظره (!) و غیر منتظره بمونیم و کلا یه فصل جدیده دیگه ! امیدوارم به خیر بگذره و اگر هم شد به خوشی … انشاااااالله ….

چندتا چیز دیگه هم بگم … میرم ;)

اولیش این که از آدمهایی که در مورد ایمان و دین داری طرف مقابل اظهار فضل و عقیده و غیره می کنند چنان متنفرم که حد و مرز نداره ! این جا رو داشته باشید که صاف صاف تو چشای من یه به اصطلاح رهروی راه الله روزگاری زل زده و بهم گفته منافق ! آخه تو در مورد من چی می دونی … ؟ یه چیز بگما !!!  آقا جان دین یه چیز شخصیه به هیچ بنی بشری هم دین و ایمونه دیگران مربوط نیست .حداقل من واعظی نیستم که چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند … !آخ بگم بگم … می گماااا !

دومیشم که یاد سال هفتاد و هفت بخیر (بچه بودم من =) حیف واقعا ! ) که مردی از مردای روزگار رفت توی یه ساختمونی به نام سازمان ملل و اینجوری شروع کرد سخنش رو :

من از ايران سرافراز آمده ام به نمايندگى از ملتى بزرگ و پر آوازه که ده‌ها قرن پيش صاحب تمدن بوده… هم اکنون اين ملت بزرگ با تکيه برگذشته خود بى آنکه دچار ارتجاع شود، به فرداى بهتر مى‌انديشد و راه خود را با پشتگرمى به اصول و موازينى که ريشه در هويت ملي و تاريخى دارد وبا بهره گيرى از دستاورد‌هاى مثبت تمدن روزگار، با آزمايش و خطا به سوى آينده برتر مى‌پيمايد….

ولی حالا که جوانم چه می بینم و چه ها که نمی شنوم .

سومی هم ندارد !

آهان راستی این چند وقت که نبودم شین عزیز وبلاگش پرید و ویولت فی ل تر شده و خیلی اتفاقات کوفتیه دیگه که جای بحث نداره !

فعلا !

کوتاه جولای 27, 2009

Posted by جـ ـیـ ـمـ الـ ـفــ in زندگی شخصی.
7 comments

کتابی رو چند روز پیش تموم کردم  که نوشته کوئلیو بود ، کتاب جالبی بود در مورد صنعت مد و کمی تا مقداری هم جنایی بود ! داستان شلوغی داشت ولی به هر حال کلا جالب بود ، پیشنهاد می کنم بخونید .

ارزش جون آدمها خیلی پایین اومده ، بیشتر از این چیزی ندارم در این مورد :(

دوست دارم در مورد یه موضوعی که تو ذهنم هست مطلب بنویسم فرصت ندارم ولی !

پ.ن: اسم کتاب رو یادم رفت بگم : برنده تنهاست . توضیح بیشتر می خواین برین ستون سمت راست بلاگ ، رو جلد کتاب کلیک کنید .

والا پيام‌دار جولای 19, 2009

Posted by جـ ـیـ ـمـ الـ ـفــ in زندگی شخصی.
Tags:
comments closed

v666np

الملكُ يبقيٰ مع الكفر، و لايبقيٰ مع الظلم

والا پيام‌دار، محمد!

گفتی كه یک ديار
هرگز به ظلم و جور
نمی‌ماند برپا و استوار!

آن‌گاه، تمثیل‌وار
کشيدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار!

در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،
- دیرینه! ای
محمد!
جا هست بیش و کم،
آزاده را
که تیغ کشیده‌ست بر ستم؟!

پ.ن صفر : مبعث محمد (ص) مبارک :)

پ.ن 1  : ترانه ای از سیاوش کسرایی با صدای فرهاد عزیز (دانلود)

پ.ن 2 : شاید 8 سالم بود که کاست فرهاد رو گوش می دادم ، کاستش رو پدرم بهم داد :) عاشق صداشم !

پ.ن 3 : دوستانی که تویـیتر دارند من رو فلو کنند خوشحال می شم و همچنین اونایی که تو کار فید هستند هم من رو خوشحال می کنند که من رو از طریق فیدبرنرم دنبال کنند !

میرحسین ممنونم جولای 15, 2009

Posted by جـ ـیـ ـمـ الـ ـفــ in جامعه.
Tags:
7 comments

mirhosein

آقای موسوی من شما رو از اوایل اسفند ماه 87 می شناسم ، همان موقع ها که تیتر روزنامه ها این بود : “خاتمی :  یا من می آیم یا موسوی ! قبل از آن حتی اسمتان را هم به زحمت شنیده بودم . اولین باری که عکس شما را دیدم در دفتر کلمه بود … آن موقع حتی فکر نمی کردم شما ذره ای اعتقاد به اصلاحات داشته باشید . وقتی  دوستم از من برای ساختن قطعه کلیپی برای مراسمی که قرار بود در آن اعلام کنید که پا به صحنه ی انتخابات می گذارید دعوت کرد،  فهمیدم که می آیید . آن مراسم برگزار نشد ولی شما آمدید و اکنون بسیار خوشحالم که آمدید ، آن موقع می گفتم موسوی کیست رای من فقط خاتمی است ، شاید واقعا نادان بودم . حالا همه می دانند که موسوی کجا ، خاتمی کجا ! ولی وقتی خاتمی نیامد و چه خوب که نیامد دیگر گفتم رای من موسوی است.

وقتی فرصت تبلیغات شروع شد ، از درس و زندگی زدم و حتی چند شب نخوابیدم و تا در توانم بود برای پیروزیت تلاش کردم … از تی کشیدن ستاد تا ساخت پوستر و پخش اقلام و خیلی کارهای دیگر.

یادم نمی رود .. هرگز .. آن روزی را که سید جواد یحیوی در سالن برج میلاد اعلام کرد که رنگ  ما دیگر سبز است و همه باز فریاد می زدند رای ما موسوی …

یادم نمی رود همایش هایی را که می آمدی و فریاد می زدی ، با تمام اعتقادت آمده ای و تا آخر خواهی ماند و ما در جوابت می گفتیم رای ما موسوی …

یادم نمی رود وقتی که پا به پای طرفدارانت پیاده از این سر شهر به آن سر شهر می رفتیم و از ته دل فریاد می زدیم رای ما موسوی …

یادم نمی رود ذوق و شوق مردمی را که لبخندشان چهره ی شهر را زیبا کرده بود که با دست هایشان علامت پیروزی را بالا می بردند  و به ما نشان می دادند و فریاد می زدند رای ما موسوی …

یادم نمی رود آن خانوم میان سالی را که می گفت من تا به حال رای ندادم ولی فقط به خاطر آقای موسوی و برنامه هایش من و فرزندانم به او رای می دهیم و با لبخند می گفت رای ما موسوی …

هیچ چیز را فراموش نمی کنم ، مطمئن باش اینها شیرین ترین خاطرات من در اوج جوانیم هست …. و چه دلم تنگ اینها می شود

22 خرداد رسید ، همه بودند … همه آمده بودند که بگویند تو رییس جمهور منتخبشان هستی …

ولی شب 23 خرداد همه ی اینها تمام شد ، تا صبح منتظر بودم ، نخوابیدم … منتظر بودم که بگویند که احمدی نژاد شکست خورد و تو بردی ولی آنها چیز دیگری می گفتند و می دانم که دروغ می گفتند … !

سراسیمه به ستادت رفتم ، چنان شکه شده بودم که حرفی نمی توانستم بزنم ، دیگر شهر غمگین بود .. هیچکس نمی خندید … شهر مرده بود ، رو به روی ستادت همه خشمگین بودند ، به ناگاه برای اولین بار آن موتور سوارهای ضد شورش را دیدم … و فهمیدم که داستان تازه شروع شده .

برای اینکه فریاد بزنیم رای من کجاست سکوت کردیم  ولی سکوتمان گوش نامردان را کر کرد و دیدیم که چه ها نشد … رنگ سبزمان سیاه شد و قطره های سرخ خون بر روی آن پاشید . تو پشتمان بودی این بود دلگرمی ما .

این همه حرف نزدم که خاطره بگویم ، یا تکرار مکررات کنم … چند روزی بود فکر کردم که با ما نیستی … سکوت کردی …. فکر کردم تو هم شدی خاتمی …حتی بیانه ای در حد یک خط هم نمی گفتی ،  ولی وقتی امروز تو را کنار همسر بزرگوار و مبارزت زیر عکس سهراب شهید دیدم فهمیدم که هنوز هم با مایی ،

همه اینها را گفتم که در آخر بگویم

ممنون میر حسین موسوی و ممنونم زهرا رهنورد و ممنونم ایرانیان سبز

پ.ن 1 : ته دلم مونده بود این حرفها ، هیچم سیاسی نبود … درد و دل بود همین.

پ.ن 2 : نماز جمعه اگر میرحسین بره منم می رم.

پ.ن 3 (جدید) : از هاشمی هم باید ممنون بود که اومد پشت مردم !